تبليغاتX
غریبانه
غریبانه
مجید ... تنها ... حاجی آبادی
سه شنبه پنجم آذر 1387
...  
             

 

                                                                                                          

سه شنبه پنجم آذر 1387
...  
 
سه شنبه پنجم آذر 1387
...  

سفره خالی

یاد دارم در غروبی سرد سرد
می گذشت از کوچه ما دوره گرد
داد می زد کهنه قالی می خرم
دست دوم جنس عالی می خرم
کاسه و ظرف سفالی می خرم
گر نداری کوزه خالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید، بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت آقا سفره خالی می خرید؟

سه شنبه پنجم آذر 1387
...  

 بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد               سارا به سين سفره مان ايمان ندارد

بعد از همان تصميم کبری ابرها هم             يا سيل می بارد و يا باران ندارد

بابا انارو سيب و نان را می نويسد             حتی برای خواندنش دندان ندارد

انگار بابا همکلاس اولی هاست                 هی می نويسد اين ندارد آن ندارد

بنويس کی آن مرد درباران ميايد               اين انتظار خيسمان پايان ندارد

       ايمان برادر گوش کن نقطه سرخط         بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد

سه شنبه پنجم آذر 1387
...  
 

 

حکمت وزیدن باد رقصاندن شاخه ها نیست امتحان ریشه هاست "

 

سه شنبه پنجم آذر 1387
...  
سه شنبه پنجم آذر 1387
...  
دلم هوای نـوشـتن کرده بود امشب ...
باد و بارانی بود اندرون دلم ...
و صدای چند کلاغ و جیرجیرک ...
کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن !
خوب ... برای که بنویسم حالا ؟
تازه ، برای کسی هم که بنویسم ، چه کسی ببرد برایش ؟!
یادم آمد ...
آدم برای خدا چیزکه بنویسد و بگذارد زیر فرش ،
خدا خودش برمی دارد ... !
 
پرشدم از شوق برای نوشتن ...
دراز کشیدم روی زمین و دستی
زیر چانه و دستی بر روی کاغذ !
 
نوشتم :
 
سلام ، محبوب من ... !
چقدر دوستت دارم ... خودت میدانی !
چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی ...
صدای خروس و کلاغ را که می پیچانی در هم و
نسیم را می وزانی بینشان ...
آدم حالی به حالی می شود !
هیچ دلبری نمی تواند مثل تو ، همین اوّل صبح ،
دل آدم را اینطور ببرد !
خورشید هم ناز می کند مثل خودت ... !
آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت آدم
و داغش می کند با سرپنجه هایش !
تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی !
 
معشوق صبور من ...
می فهمم که شب ها وقتی غرق می شوم در خواب ،
می آيی به پيشم !
دستت را حس می کنم که روی پيشانی ام
دانه های شبنم می کارد ،
رد بوسه ات هم می سوزاند لبم را تا صبح
 مثل آتش ... داغ و مثل آب ... شفـاف
اگر تو نبودی  "تو" معنی نداشت !
تو تمام " توی" منی ...
اگر می بينی چشمم به در می ما ند
نه اينکه يادم رفته " تو" هستی !
که می دانم هستی در کنارم ...
منتظرم کسی بیاید و ببیند ، چقدر "تو" هستی !
و برود و بگوید کسی نیاید !

 
معبود من ...
اگر ديدی روز کسی در کنارم بود
خودت می دانی و می فهمی که به يقين تکه ای از "تو"
را با خود داشته که رهایش نکردم !
مگر نه اينکه " تو" غرق در زيبايی ها هستی !!!
گل را اگر ببویم ، لذتش از بوی توست !
 
مطلوب من ...
سرم را گاهی بگير بين بازوانت ! مرا به آغوش بکش ...
نکند يادت برود که سخت نيازمند توام !
من اگر يادم برود تقصير توست که يادم نمی اندازی
تو بايد مرا بارور کنی !
از تمام خواستن هايم !
تو خيلی خوبی !
برای کسی که دوستت دارد
و برای کسی که يادش رفته دوستت دارد ...

مهربان من ...
می شود از اين به بعد بنويسم برايت؟
چرا نشود ...
راستی يادت نرود !
آن " تويی" را که می گفتم تکه ای از تو را دارد ...

(( چون می دانی : گاهی حس می کنم خود تو خيلی بزرگی
برای اينکه دوستت داشته باشم ،يک توی کوچکتر را به من بده
تا به واسطه اش عشق بورزانم به تو ))

  
نامه را تا کردم و سراندم زير گوشه فرش
خدا خودش ياد دارد
کاش خدا هم برایم نظر بدهد
کاش جوابش را بدهد
ندهد هم می دانم که می خواند
چقدر خوب است آدم کسی را داشته باشد
 
سه شنبه یکم مرداد 1387
...  

 

سه شنبه یکم مرداد 1387
...  
  دستی تکان نداد وقتی دلم شکست

 

 

  نفرین نمیکنم شاید نداشت دست

سه شنبه یکم مرداد 1387
خدای مهربون ... ...  
از لب دریا و ساحل
هرکی یه خاطره داره
آخه دست خیلی ها روتوی دست هم میذاره
دریا حرفی دارم اما
واسه ی گلایه دیره
از خدا میخوام که هیچ وقت
عشقتو از ات نگیره
اما نارفیقی کردی
کردی عشقمو نشونه
باشه اشکالی نداره

 ما خدامون مهربونه